سر شاخه نشسته و بيخش را مي بري

به گزارش روشن تاب

مجموعه: دنياي ضرب المثل

 

داستان ضرب المثل ها , ريشه ضرب المثل هاي ايراني

داستان ضرب المثل سر شاخه نشسته و بيخش را مي بري

يکي بود يکي نبود . دزدي بود که به باغ ميوه اي رفته و مشغول دزدي بود . باغ خلوت بود و با خيال راحت از درختي بالا رفت و مشغول چيدن ميوه ها شد . صاحب باغ از راه رسيد و فرياد زد : آهاي نامرد . بالاي درخت چه مي کني؟ دزد که نمي دانست او صاحب باغ است گفت: نامرد خودتي، مي بيني که مشغول کار در باغ خود هستم! صاحب باغ گفت: «حالا ديگر اين جا باغ خودت هم شد؟ الان به حسابت مي رسم».

دزد براي اين که خودش را از تک و تا نيندازد چاقويي از جيب درآورد و مشغول بريدن شاخه اي شد که روي آن نشسته بود . و به صاحب باغ گفت: «عمو برو پي کارت مي بيني که شاخه هاي اضافي را مي برم» صاحب باغ خنده اش گرفت و گفت: «خجالت بکش . دروغ نگو . من صاحب باغم» دزد بيچاره بدجوري توي تله افتاده بود .

دوباره صاحب باغ گفت: بيا پايين . عقل هم خوب چيزي هست تو داري همان شاخه اي را مي بري که رويش نشسته اي . از آن بالا روي زمين مي افتي . دزد بيچاره فهميد که خراب کاري کرده خجالت کشيد و از درخت پايين آمد و صاحب باغ هم ديگر چيزي به او نگفت او هم سرش را پايين انداخت و رفت .
از آن به بعد هر وقت کسي به کاري دست بزند که نتيجه اش جز ضرر رساندن به خودش نداشته باشد مي گويند: «سر شاخه نشسته و بيخش را مي بري»